این داستان درباره یک خانواده به ظاهر معمولی است که رازی تاریک دارند: آنها خونآشام هستند. با وجود میل طبیعیشان به خون، آنها تصمیم میگیرند از نوشیدن خون خودداری کنند؛ اما روزی رازشان فاش میشود.
یک مادر پس از فرود اضطراری با کپسول نجات در سیارهای تاریک و مه آلود، توسط موجودی فرازمینی شکار میشود که به نوری که او برای یافتن پسر گمشدهاش باید استفاده کند، جذب میشود.
هنگامی که شهر زیر آب “بیکینی باتم” به طور ناگهانی از اعماق اقیانوس بیرون کشیده میشود، “سندی چییکس” و “اسفنجی مکعب” سفری را به ایالت تگزاس، زادگاه سندی، آغاز میکنند. در این سفر، آنها با خانواده سندی…
فرمانده اردوگاه آشویتز، رودلف هوس، و همسرش هدویگ در تلاشند تا در خانهای با باغ که در کنار اردوگاه قرار دارد، زندگی رویایی خود را برای خانوادهشان بسازند…
اوضاع برای جی که برای شام نزد خانواده اش رفته پیچیده می شود وقتی بیدار می شود و متوجه می شود که همراه سه نفر دیگر در زیرزمینی زندانی شده و برای نجات خود باید معما حل کند …